حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

اي چشمه سار رحمت بي انتها عمو - در مقدم تو بسته ام از خون حنا عمو

چشمم به زير پات بزرگي كن و بيا - بالين اين شكسته ي درد آشنا عمو

بر سفره ي شهادت من سير گشته اند - از تيغ ها گرفته و از نيزه ها عمو

همچون علي اكبر خود در برم بگير - خواهي بگويمت پدر اين لحظه يا عمو

اين يا كريم بسمل خود را حلال كن - خيلي به دامنت زده ام دست و پا عمو

جاري شدم به پهنه ي اين دشت مثل آب - از بس شد استخوان تنم آسياب عمو

ثانيه هاي آمدنت مثل سال رفت - در ازدحام ابرهه هاي بلا عمو

حتي مرا لبي و دهاني نمانده است - تا خوانمت دوباره كه مردم بيا عمو

من نيز استخوان به گلويم نشسته است

چاهي نشان بده شوم از غم رها عمو

حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

بی تو در بین حرم بانگ عزا افتاده - وای قاسم عوض وا عطشا افتاده

چاره ای کن که نمانی به روی دستم که - عمه ات از نفس و نجمه ز پا افتاده

کار نظر شوم حرامی ها بو - اگر این لاله انگشت نما افتاده

به دلم ماند عمو نه که بگویی بابا - لبت از زمزمه از خنده چرا افتاده

خیز شاید کمک لرزش پایم باشی - کارم از رفتن اکبر به عصا افتاده

لشکری قصد طواف تو رسید و رد شد - بدنی سرخ در این سعی و صفا افتاده

دست در زیر تنت برده ام و میپرسم - بین این ساقه چرا این همه تا افتاده

قد کشیدی کمی از پا و کمی از سینه - بین اندام تو این فاصله ها افتاده

هر کجا تاخته اسبی کمی از تو رفته - لخته خونت همه جا در همه جا افتاده

بوی تو پخش شده بسکه تنت بخش شده

سر این واژه چه شد چند هجا افتاده

حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

چشمی که بسته ای به رخم وا نمی شود- یعنی عمو برای تو بابا نمیشود

ای مهربان خیمه حرم را نگاه کن - عمه حریف گریه زنها نمیشود

تا جان نداده مادرت از جا بلند شو - زخم جگر به گریه مداوا نمیشود

باید مرا به سمت حرم با خودت بری - من خواستم که پا شوم اما نمیشود

باور نمیکنم چه به روزت رسیده است - اینقدر تکه سنگ که یک جا نمیشود

تقصیر استخوان سر راه مانده است - راه نفس گمان نکنم وا نمیشود

این نعلهای تازه چه کردند با تنت - عضوی که از تو گمشده پیدا نمیشود

بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین

قدت شبیه قامت سقا شده ببین

مثل دلم تمام تنت زیرو رو شده - دشتی از آه شعله زنت زیرورو شده

پیراهنی که بر بدنت بود کنده اند-پیراهنی که شد کفنت زیرو رو شده

از بسکه اسب بر بدنت تاخت با سوار - حتی مسیر آمدنت زیرو رو شده

با من بگو به دست که افتاده کاکلت - این طور موی پر شکنت زیرورو شده

از بسکه سنگ بر سروروی تو ریخته -از بسکه نیزه روی تنت زیرورو شده

انگار جای فاصله ها پر نمیشود

از بس تمامی بدنت زیرو رو شده

**شعر از حسن لطفی**